تبلیغات
دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور شیراز - 35 داستان مدیریتی
دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور شیراز

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

35 داستان مدیریتی

با سلام

این 35 داستان رو از یکی از وبلاگ های مهندسی صنایع خوندم جالب بود گفتم شاید واسه شما هم جالب باشه !

اینم اولیش بقیش رو توی ادامه مطلب بخونید :

1- همه كس، یك كس، هركس، هیچ كس

این داستانی در مورد چهار فرد به نام های همه كس، یك كس، هركس، هیچ كس است. هنگامی كه یك كار مهم باید انجام شود، همه مطمئن هستند كه یك كس آن را انجام خواهد داد. هر كس می توانست آن كار را انجام دهد، اما هیچ كس آن را انجام نداد. یك كس به این خاطر عصبانی شد چون این وظیفه همه بود. همه كس فكر كردند هر كس می توانست از عهده آن كار برآید، اما هیچ كس نفهمید كه همه كس آن را انجام نخواهد داد. در نتیجه هر كس، آن چیزی را كه هر كس باید انجام می داد، انجام نداد.


2- عیب جویان

روزی امپراطور اكبر از بیربال خواست تا چهره او را نقاشی كند. بیربال پس از شش روز تلاش تصویر را كشید. اكبر شاه از هشت تن از درباریانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر بدهند.هر یك از آنها نیز با دست جایی از تابلو را نشان دادندو از آن ایراد گرفتند. اكبر از بیربال توضیح خواست. بیر بال كمی اندیشید و بعد هشت پرده نقاشی سفارش داد و از درباریان خواست تا هر یك تصویری از امپراطور بكشتد. اما هیچ كس قدمی جلو نگذاشت. اكبر با خشم گفت: ای عیب جویان. نتیجه: یافتن عیب در كار دیگران آسان، اما انجام آن بوسیله خودمان،مشكل است.



3- احترام به مهارت

كادیلاك یك آمریكایی در راه سفر به افغانستان خراب شد. هر كاری كرد نتوانست ماشین را دوباره روشن كند. سرانجام از مكانیكی كه سوار بر الاغی از آنجا عبور می كرد كمك خواست. او هم كا پوت ماشین را بالا زد و با چكش شش بار به سیلندر ماشین ضربه زد، بعد هم از آمریكایی خواست تا استارد بزند و ماشین روشن شد.آمدیكایی پرسید كه باید چه مبلغی بپردازد. مكانیك گفت 100 دلار. آمریكایی با تعجب صورت حساب خواست. مكانیك گفت: 10 سنت به خاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به این خاطر كه فهمیدم كه باید به كجا ضربه بزنم. نتیجه: به تخصص افراد احترام بگذارید.



4- روش پیشنهادی برای از بین بردن ایده های خوب همكاران

اگر می‌خواهید ایده های خوب و اشتیاق هم تیمی ها و همكارا نتان را به نابودی بكشانید. بد نیست تا به موارد زیر نگاهی بیا ندازید:

-1 بر خلاف سیاست های شركت است.

-2 با سیستم موجود متناسب نیست.

-3 به هیچ وجه تایید نمی شود.

-4 اصلا با محاسبات جور در نمی آید.

-5 قبلا چنین كاری انجام نشده است.

-6 بیش از اندازه جسورانه است.

-7 برای این كار آمادگی نداریم

-8 پیشنهاد را بنویس تا بعدا بررسی كنم.

-9 در موردش فكر خواهم كرد.

-10 باید صبر كنی تا در جلسه مطرحش كنیم.

-5 هیچ فرد مهمی وجود ندارد!

هر موقع احساس مهم بودن كردید. هر موقع كه با خود تصور كردید عدم حضورتان در سازمان، ضایعه ای بزرگ را موجب خواهد شد. آزمایش ساده زیر را انجام داده و نتایج آن را عملا ببینید. سطلی آورده و آن را از آب پر كنید دستتان را تا مچ، درون سطل فرو كرده و در یك لحظه آن را از آب بیرون كشیده و حفره ای كه در آب ایجاد می شود را با دقت بنگرید نتایج بدست آمده نشان می دهد كه فضای ایجاد شده توسط حفره حتی یك لحظه هم باقی نمی ماند. این آزمایش حاوی نكته ای مهم است: همان اندازه كه یك حفره می تواند در سطح آب ضایعه ای را بوجود آورد، عدم حضور شما در سازمان نیز می تواند به سازمان لطمه بزند، بنابراین هیچ گاه خود را مهم تصور نكنید!



6- اگر نروم چیزی نصیبم نمی شود

پیرمردی بود كه از راه عبور مسافران با قایق از یك سوی رودخانه به سمت دیگر آن، امرار معاش می كرد. از او پرسیدند كه در طول روز چند بار این كار را انجام می دهی؟پیرمرد گفت تا آنجا كه توان دارم، زیرا هر چه بیشتر برم بیشتر بدست می آورم و اگر نروم، چیزی نصیبم نمی شود." این هم مطلبی است كه شما باید در مورد تجارت، اقتصاد، موفقیت و اعتمادبه نفس بدانید.



7- بعدش چه...؟"

هنری فورد هر جمعه برای زنش از یك گلفروشی، گل می خرید. یك بار از گل فروش پرسید:"آقای محترم، شما مغازه خوبی دارید. چرا یك شعبه دیگر نمی زنید؟"

گل فروش گفت بعدش چی ...آقا؟"

فورد گفت:"بعد از مدتی، نیز چندین شعبه در دیترویت دایر خواهید كرد."

گل فروش گفت بعدش چه...آقا؟"

فورد گفت:" بعد هم در تمام آمریكا."گل فروش گفت:"بعدش ... چی آقا ؟"

فورد با عصبانیت گفت:"لعنت بر شیطان! بعد می توانی راحت باشی."

گل فروش گفت:"همین حالا هم راحت هستم !"

فورد سرش را پایین انداخت و رفت.



8- نتوانستن

جرج رویس، آموزگار كلاس پنجم من بود. یك روز ناگهان سر كلاس فریاد كشید:"ساكت". بعد پای تخته سیاه رفت و با خط درشت نوشت، " نتوانستن"، بعد رو به كلاس كرد و گفت:" حالا چكار كنم؟" همه می دانستیم كه منظورش چیست، بنابراین همه با هم گفتیم:" نون نتوانستن را بشكن". او هم با وقار به سمت تخته پاك كن رفت و لغت را به " توانستن " مبدل كرد و همانطور كه دستش به گچ آغشته بود گفت: بگذارید درسی به شما بدهم، حتماً می توانید، اگر فكر كنید كه می توانید.



9- چرانگرانید...؟

تنها دو چیز وجود دارد كه موجب نگرانی شما می گردد. هر چیزی كه سلامتی را تضمین می كند یا این كه مریضتان می كند. اما اگر سالم هستید، تنها دو چیز وجود دارد كه موجب نگرانیتان می شود. چیزهایی كه شما را دوباره سالم می كند یا منجر به مرگتان می گردد. اگر سالم شدید كه موردی برای نگرانی وجود ندارد. اما اگر مردید دو مورد برای نگرانی وجود دارد. چیزهایی كه شما را به بهشت می برند یا به جهنم. اگر به بهشت رفتید، كه نگرانی وجود ندارد، اما اگر به جهنم رفتید آن قدر سرگرم دست دادن و خوش و بش كردن با رفقای قدیمیتان می شوید كه دیگر وقتی برای نگرانی نخواهید داشت. پس چرا نگرانید؟



10- برنده ها هیچ گاه تسلیم نمی شوند

دو پسر بچه در حال قدم زدن در كنار جاده ای بودند كه چشمشان به دو بشكه شیر كه برای فروش به شهر می بردند، افتاد. پسر های شیطان در هر بشكه یك قورباغه انداختند. قورباغه اول با خود گفت:"خدایا!من كه تا به حال در شیر شنا نكرده ام. در پوش را هم كه به خاطر سنگین بودنش نمی توانم كنار بزنم.:و خود را رها كرد. وقتی در شهر، در بشكه آب را برداشتند. با یك قورباغه مرده مواجه شدند. اما قورباغه بشكه دوم با خود گفت:"من نمی توانم در بشكه را كنار بزنم، اما می توانم شنا كنم."و آن قدر شنا كرد تا خود را به تكه ای خامه شناور رساند. وقتی كه در بشكه دوم باز شد. قورباغه با یك جهش بیرون پرید و خود را نجات داد. نتیجه یك برنده هیچ گاه تسلیم نمی شود و كسی كه تسلیم شود نیز هیچ گاه برنده نمی شود.



11- در باب بزرگ اندیشی...

روزی نیكیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصو صش خواست تا از قواره پارچه ای كه آورده بود، برای او یك دست كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافی نیست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری كه به بلگراد داشت از یك خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یك دست، كت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتی می تواند یك جلیقه اضافی نیز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسید كه چرا خیاط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد. خیاط كفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستید تصور می كنند!"

ما نیز گمان می كنیم از آنچه هستیم بزرگتریم. اما وقتی از محل زندگی و كارمان دور می شویم به حد و اندازه واقعی خود پی می بریم.



12- بخا طر سوپ ریخته تأ سف نخور...

روزی یك كشاورز سالخورده چینی، در حالی كه مقداری سوپ را در ظرفی به انتهای چوبی حمل می كرد، از جاده ای می گذشت. بعد از مدتی كاسه ترك برداشت و شكست و سوپ درون ظرف به زمین ریخت. كشاورز پیر بی توجه به اتفاقی كه افتاده بود به راهش ادامه داد. مردی كه ماجرا را مشاهده كرده بود رو به پیرمرد كرد و گفت:" متوجه نشدی كه همه سوپت به زمین ریخت ؟" كشاورز پاسخ داد:" چرا، صدای شكستنش را شنیدم. تمام سوپ هم از بین رفته است. اما چه كاری از دست من ساخته است؟"

نتیجه: بر اتفاق گذشته، اندوه مخور تأسف نیز مسئله ای را حل نمی كند.



13- اگر خوشحال هستید...

یكی بود یكی نبود. روزی گنجشكی تصمیم گرفت، تا برای كوچ زمستانی به سمت جنوب پرواز نكند. اما بزودی هوا سرد شد و او هم با بی میلی شروع به پرواز به سمت جنوب كرد. چند لحظه بعد، بالهایش شروع به یخ زدن كردند و او در حالی كه داشت از سرما می مرد، در حیاط مزرعه ای افتاد. گاوی كه از آنجا می گذشت، فضله ای روی او انداخت. گنجشك كه تصور می كرد كارش تمام است، ناگهان بالهایش دوباره گرم شدند. گرم و خوشحال از این كه می تواند نفس بكشد، شروع به آواز خواندن كرد. لحظه ای بعد گربه ای بزرگ كه آن طرف پرسه می زد، مسیر صدا را دنبال كرد. گربه فضولات را هبلعید.

و اما نتایج داستان:

1 - هر كسی كه روی شما فضولات انداخت. لزوماً دشمنتان نیست .

2 - هر كسی كه شما را از آن فضولات رهایی داد، لزوماً دوستتان نیست.

3 - و اگر در آن فضولات گرم و خوشحالید، دهانتان را بسته نگه دارید.



14- بهترین راه حل

در روزگاران قدیم تاجری زندگی می كرد. یك روز او متوجه شد كه محلی در زیر فرش اتاق پذیرایی، بالا آمده است. او به فكر فرو رفت و بعد تصمیم گرفت تا روی محل ورم كرده بپرد.برآمدگی در یك لحظه ناپدید شد، اما لحظه ای بعد در محل دیگری سر بر آورد. مرد مجدداً به روی آن پرید، برآمدگی از میان رفت و بلافاصله از محل دیگری سر در آورد. به همین ترتیب این كار چندین بار تكرار شد. تا این كه مرد مطمئن شد كه چیزی زیر فرش اتاق است. بنابراین شروع به جمع كردن فرش كرد كه ناگهان ماری بزرگ و خشمگین از زیر آن به بیرون جهید.

نتیجه: بهترین راه برای حل یك مشكل، یافتن منشأ ان است.



15- پسر من

ابراهیم لینكن به معلم پسر خود نامه جالبی نوشته است كه قسمتی از آن چنین است: او باید دریابد كه همه انسان ها عادل و همه آن ها راستگو نیستند. اما به پسرم یاد بدهید كه در ازاء هر انسان حیله گر، انسان های صادق و درستكار نیز وجود دارند. به او بیاموزید كه در ازاء هر سیاستمدار خود خواه، رهبری مدبر و كوشا نیز وجود دارد. به او یادآور شوید كه در ازاء هر دشمن نیز دوستی وجود دارد. به او بیاموزید كه اگر با كار و تلاش خود یك دلار بدست آورد بهتر از این است كه اتفاقی پنج دلار روی زمین پیدا كند. به او یاد بدهید كه از شكست ها درس بیاموزید، از پیروزی ها لذت ببرید و به خاطر گذشته افسوس نخورد به او بگویید كه كتاب می تواند چه نقش مهمی در زندگی او ایفا كند. به او تفكر عمیق یاد آور شوید و این كه پرندگان در حال پرواز در آسمان بنگرد، به گل های باغچه، به تلاش زنبورها و ... . به پسرم یاد بدهید مردود شدن در یك امتحان بسیار بهتر از تقلب كردن است. همچنین با انسان های آرام به آرامی و با سركش ها با سركشی برخورد نماید. به او بگویید كه به اصول و عقایدش پایبند باشد، حتی اگر همه با او مخالف كنند. . این كه سخن همه را بشنود و آنچه را به نظرش درست می رسد برگزیند. ... و در پایان به پسرم ارزش های زندگی را بیاموزید.



16- پسر ایده آل

سناتور داگلاس مك آرتور این نوشته را در اتاقش نصب نموده است:

1 - خداوندا به من پسری عطا فرما كه آنقدر نیرومند باشد كه بر هراسش غلبه كند. پسری كه شكست را از روی صداقت پذیرا باشد و به وقت پیروزی فروتن باشد.

2 خداوندا، در موقعیت های دشوار و در مشكلات زندگی از پسرم محافظت فرما.

-3 به پسرم یاری رسان تا در برابر طوفان، مقاومت كند. به او یاری رسان تا به انسان های ضعیف و در ماندگان توجه كند. خداوندا به من پسری عطا فرما كه دلی روشن و با صفا و هدفی والا داشته باشد. پسری كه به آینده امیدوار باشد اما از گذشته درس بیاموزید.

-4 اینگونه خواهم گفت، زندگی را به هدر نداده ام.



17- هیچ مانعی، نامحدود نیست

می خواهم صحنه ای از یك فیلم را كه در خاطرم مانده، برایتان تعریف كنم. دوربین مرغی را نشان می دهد كه پشت حصار توری ایستاده و با حسرت به دانه های گندمی كه در آن سو ریخته شده است می نگرد. او هر چقدر تلاش كرد نتوانست تا از میان حصار به دانه ها برسد. آن مرغ همین طور كه بالا و پایین می پرید و اطراف را برانداز می كرد. چشمش به انتهای حصار خورد. بله، حصار تنها شش فوت طول داشت. بنابراین به

راحتی حصار را دور زد و به دانه ها دست یافت. نتیجه: وقتی كه به مسئله ای می اندیشیم، در حقیقت حوزه دید خود را نسبت به آن گسترش می دهیم، پس هر تلاشی كه بی ثمر می ماند علتی جز محدود بودن حوزه افكار و نگرش ما نخواهد داشت.



18- نامه آبراهام لینكن

روزی آبراهام لینكن رئیس جمهور سابق ایالات متحده، در بحبوبه یكی از جنگ ها فراغتی یافت تا به خانم بیكسبی نامه ای بدین مضمون بنویسید:" خانم عزیز! در میان اسناد و مطالب موجود در وزارت دفاع دولت ایالات متحده، نامه یكی از ژنرال ها را یافتم كه در آن ذكر شده بود، شما مادر پنج فرزند هستید كه همگی آنها در میدان جنگ كشته شده اند. می دانم كه با این كلمات نمی توانم از شدت غم و اندوه شما بكاهم، با این وجود نمی توانم از جانب دولتی كه فرزندانتان به خاطر آن جان باخته اند، از شما قدردانی ننموده و برایتان آرزوی صبر و استقامت ننمایم. شما باید به واسطه داشتن چنین فرزندانی بر خود ببالید. نتیجه: اگر یك رئیس جمهور در نهایت دل مشغولی می تواند چنین نامه ای را بنویسید. بنابراین شما هم خواهید توانست كه فرصتی را برای پرداختن به مسائل و مشكلات خود بیابید.



19- تخمین زدن

یكبار در ارتش فرانسه طرح تعویض فرم كلاه سربازها تصویب شد. ژنرال از سرهنگ مسئول این طرح، تعداد كلا ه های مورد نیاز را خواست. سرهنگ نیز با جدیت تمام شش روز روی مسئله كار كرد. وقتی كه او گزارش خود را به ژنرال ارائه داد. ژنرال گزارش را در فایل پرونده های رسیدگی شده قرار داد. سرهنگ ابتدا جا خورد اما بعد فهمید كه باید ابتدا از ژنرال سؤال می كرد:"شما این اطلا عات را با چند درصد تخمین می خوانید؟ "احتما لا" او می توانست بلا فاصله بر اساس تجارب پیشین خود حدودی را برای ژنرال تعیین نماید. نتیجه:همواره در شرایط خود مسئله تخمین و اصلاح " قریب به یقین"را بگنجاند.



21- پاسخ منفی

پدر و پسری از جاده ای می گذشتند. در راه فیلی را دیدند. پسر قصد داشت تا آن فیل را بخرد. اما پدرش، مخا لفت كرد. بعد از گذشت ده سال، پدر و پسر سوار بر اتومبیل شخصی خود از جاده ای می گذشتند. پسر از پدر پرسید كه آیا می توانند یك فیل بخرند؟ این بار پدر به او اجازه خرید یك فیل را داد. پسر از او پرسید كه چرا ده سال پیش به او اجازه نداد تا آن فیل را كه ارزان تر از حالا نیز بود، بخرد؟ پدر گفت: "پسرم، به خاطر بیاور كه آن زمان ما فقیر بودیم و تهیه بسیاری از چیز ها بر خرید فیل مقدم نبود. اما حا لا استطاعت خرید آن را داریم. به همین سادگی!" نتیجه : به یاد داشته باشید كه معمولا هیچ كس نمی خواهد به دیگران پاسخ منفی بدهد.



21- لیست امور اساسی

2500 دلار جایزه بهترین پندی كه به او بگوید چگونه بهترین استفاده را از منابع گران بها و ، كارلوس چاوب، از میلیونر های آمریكایی ، در سال 1936 غیر قابل باز گشتش بكند، تعیین نمود. هزاران جمله و نصیحت به او پیشنهاد گردید و در نهایت این پند برگزیده شد : روزتان را با لیست كردن كارها و امور اساسی كه می خواهید انجام دهید. انجام دهید، آغاز كنید، البته بعد از آنكه موارد ناچیز و پیش و پا افتاده را از آن حذف گردید.



22- از شاد بودن

پیر مردی در یكی از مسابقات تلویزیو نی شركت كرد و توانست جایزه اول مسابقه را به خود اختصاص دهد. مجری برنامه از او پرسید:" شما انسان بسیار شاد و سرزنده ای هستید، اما راز شاد بودنتان چیست؟"پیرمرد پاسخ داد:" چرا خوشحال نباشم پسرم؟خوب اگر درست و دقیق بیاندیشیم مثل روز روشن است. وقتی كه صبح از خواب بر می خیزیم، دو انتخاب پیش رو دارم، اول این كه گرفته و آشفته باشم و دیگر این كه سرزنده و شاد.اما دوست دارم بدانی من آنقدر هم كه به نظر می رسد احمق نیستم و بر عكس آن قدر زیركم تا شاد بودن را برگزینم. من ذهنم را برای شاد بودن آماده كرده ام، فقط همین!"بنابراین هر روز صبح ، پیش از این كه از رختخوابتان بیرون بیایید این جملات را در ذهنتان مرور كنید:

-1 امروز روز انجام كار بزرگی است.

-2 من امروز بیش از آنچه كه تصور می كنم كارهای مفید انجام خواهم داد.

-3 من می خواهم امروز را شاد سپری كنم.

-4 نتیجه تمام گذاشتن كار ها اصلا خوب نیست.

-5 زندگی زیباست. بنابراین باید آن را زیبا بسازیم.

-6 می خواهم امروز كا ملاً كار ساز باشم.

-7 در انجام هر كاری می توان همواره به خوشی ها و لذت های آن اندیشید.



23- چرا موتور ماشین معمولا جلوی آن قرار دارد؟

هنگامی كه از گروهی از افراد این سؤال پرسیده شد. آن ها جواب هایی این چنین دادند:

1- موتور ماشین می تواند خنك تر شود.

2- در این حالت تجهیزات و لوازم مورد نیاز به راننده نزدیك تر بوده و رانندگی آسان تر می شود.

3- در این حالت اگر موتور دچار مشكلی شود اننده به راحتی متوجه می شودو جلو خسارت را می گیرد.... و خیلی جواب های دیگر. شاید بعضی از آن ها درست بگویند، اما دلیل اصلی این امر را بایستی در تاریخچه اختراع اتو مبیل یافت. وقتی هنر فورد موتور اتومبیل را اختراع كرد در ذهن خود كالسكه ای تصور كرد كه طبیعتاً برای این كه بتواند رو به جلو حركت كند باید اسب جلوی آن بسته می شد. از آن زمان به بعد موتور در قسمت جلو ماشین تعبیه می شود.



24- لاستیك چرخ چگونه اختراع شد؟

لاستیك چرخ به معنای امروزی آ ن توسط دكتر آلفرد دانلپ طراحی شد. دانلپ مخترع نبود و در رشته دامپزشكی مشغول فعا لیت بود. او پسری داشت كه از لحاظ جسمی ضعیف بود. یك روز دانلپ در خانه شاهد تلاش پسرش برای جابجا كردن سه چرخه ای بود. او از مشاهده این صحنه ناراحت شد. اما این حادثه باعث دلسردیش نگردید . دكتر در ذهنش به دنبال راهی می گشت تا حركت سه چرخه را برای پسر ناتوانش آسان تر سازد و بلاخره به حیاط خانه رفت و برای چرخ ها زواری لاستیكی را طراحی نمود. امروز، تصور اتومبیل بدون لاستیك محال است.



25- چرا از سمت چپ رانندگی می كنیم؟

در كشور انگلستان راننده ها از سمت چپ رانندگی می كنند. در ایام قدیم پادشاه انگلستان چون شمشیرش را در دست راست نگه می داشته، اسب خود را از سمت چپ جاده می رانده است تا بتواند در مقابل دشمنانی كه از سمت مخا لف می آیند واكنش مناسبی از خود نشان دهد. هنگامی كه بعدها اتومبیل جایگزین اسب شد، این رسم قدیم هم چنان پا بر جا باقی ماند.



26- چگونه زیپ اختراع شد؟

سال ها قبل مردی هر روز مجبور بود مدت زمان زیادی از وقتش را به بستن دكمه های لباس خودش صرف نماید. بستن آن همه دكمه ازپایین تا بالا كاری خسته كننده و تكراری بود كه باعث اوقات تلخی مرد می شد. او بالاخره توانست با استفاده از خلا قیتش زیپ را اختراع كند. مخترع زیپ توانست با بهره گیری از موقعیت و زیركی خود از زحمت بستن آن همه دكمه خلاصی یابد.



27- جرقه انگیزش

نورمن وینسنت در خاطرات خود چنین آورده است كه: روزی ، مدیری به من گفت كه قصد دارد تا یكی از كارمندانش را به خاطر كندی و تنبلی در كار، اخراج نماید. من گفتم :" چرا بجای این كار او را به بیرون پرتاب كنی، او را در مسیر تجارت خود پرتاب نمی كنی ؟" مدیر گفت: منظوره شما این است كه زیر او مواده منفجره كار گذاشته و فیتیله اش را برای پرتاب روشن كنم ؟!! من گفتم :" نه ، تو تنها باید فیتیله او را روشن كنی ، مواد پرتاب كننده در وجود خود اوست. فقط باید به او انگیزه بدهی."بعد از چند سال آن كارمند یكی از بهترین كارمندان آن شركت مبدل گشت. تنها به خاطر اینكه فیتیله او را روشن نمودند.



28- لحن گفتار

راهبی در حال عبادت بود كه ناگهان سربازی بالای سر او رسید و با عجله گفت:" ای راهب: سریع به من بگو كه گوزن طلایی به كدام سمت رفت؟"راهب چشمانش را گشود و با دست مسیر را به سرباز نشان داد. لحظه ای بعد سر و كله وزیری پیدا شد. به راهب گفت: لطفا به من بگویید كه از كدام سمت باید به دنبال گوزن طلایی بروم؟"راهب نیز همان مسیر را به او نشان داد و دوباره مشغول عبادت شد. آخرین نفری كه به سراغ راهب آمد، پادشاه بود. او رو به راهب كرد و گفت آیا شما می توانید به من لطفی نموده و مسیری را كه باید به دنبال گوزن طلایی بروم را نشان دهید؟ البته این كه مزاحم عبادتتان می شوم عذر خواهی می كنم. "راهب بدون اینكه چشمانش را بگشاید، گفت: بله ای پادشاه گرانقدر، لطفا این مسیر را دنبال كنید. هنوز خیلی دور نشده است.: پادشاه با تعجب گفت :" شما بدون این كه چشما نتان را باز كنید، چگونه دریافتید كه من پادشاه هستم ؟ راهب گفت :" بسیار ساده است. همین كه فردی زبان به حرف زدن می گشاید می توان دریافت كه او كیست."



29- پیشنهاد جالب

روزی یك مشتری رو به فروشنده داستان ما كرد و گفت:" من نمی توانم خمیر ریش را پیدا كنم . فروشنده پاسخ داد:" متاسفم آقا، موجودی خمیر ریش ما تمام شده است."مدیر فروش كه ناظر ماجرا بود بعد از رفتن مشتری رو به فروشنده كرد و با اعتراض گفت: هیچ گاه به مشتری نگو موجودی فروشگاه تمام شده بلكه به او انتخا ب های دیگری را پیشنهاد بده تا بعنوان كالای جایگزین خریداری نماید." صبح روز بعد مدیر فروش اتفاقی شاهد صحبت های همان فروشنده با زنی سا لخورده بود كه می گفت متاسفم خانم دستمال توالت را فردا در قفسه ها جایگزین می كنیم ، اما من می توانم به عنوان جایگزین سمباده مرغوب را پیشنهاد كنم." چهره آن خانم بعد از این پیشنهاد واقعاً دیدنی بود.



30- ماجرای شكار

روزی پادشاهی با چندین تن از ملازمانش به قصد شكار به اعماق جنگل رفت . با اینكه هنوز روز بود، پادشاه اصلا در شكار موفق نبود. بعد از مدتی پادشاه احساس گرسنگی كرد، اما هیچ غذایی را كه برای خوردن مناسب باشد نیافتند. ملازمان برای قصد یافتن خوراكی برای پادشاه شروع به جستجو در جنگل را نمودند كه نا گهان در یك گوشه كلبه ای كوچك و قدیمی نمایان شد. بیرون كلبه نیز پیرزنی بر روی صندلی راحتی نشسته بود. پادشاه به پیرزن نزدیك شد و تقاضای غذا كرد. اما او چیزی برای خوردن نداشت. با این حال از پادشاه خواست تا در آنجا نشسته و كمی خستگی در كند. در همین حین پیر زن به پشت كلبه رفت و مقداری سبزی از باغچه چید و آن را درون دیگی ریخت.، زیر دیگ را روشن كرد و بعد از مدتی سبزی پخته را نزد پادشاه آورد، پادشاه كه نیز بسیار گرسنه بود با ولع تمام ، غذا را خورد و به عنوان قدر دانی از لطف پیر زن ، الماسی را به او بخشید. آشپز مخصوص پادشاه در قصر كه خبر این اتفاق را شنیده بود، روز بعد برای نهار پادشاه مقداری سبزی را پخت و با خوشحالی و به طمع دریافت جایزه نزد پادشاه رفت. هنگامی كه پادشاه غذای آشپز را دید ، دستور داد تا او را از سمتش خلع و اخراجش نمایند.



31- مبنای قضاوت

اخیرا گزارش فروش یكی از مدیران نمایندگی یكی از نواحی كه حاكی از افزایش فروش ماشین های شركت در ناحیه بود، بدست مدیر فروش مركزی رسید. اما گزارش ارسالی سر شار از غلط های املایی و نگارشی بود. مدیر فروش كه از این بابت بسیار عصبانی شده بود نامه را نزد مدیر كل شركت فرستاد و پیشنهاد داد تا این مدیر بی مبالات را بخاطر بی دقتی كنار بگذارند. زیرا چنین فرد بی سوادی نمی توانست جوابگوی نیازهای تخصصی شركت باشد. فردای آن روز مدیر شركت طی نامه ای سر شار از غلط های املایی و نگارشی درخواست نمود تا نامه آن مدیر را در تابلوی اعلانات شركت نسب نمایند تا همه افراد دریابند كه آنچه اهمیت دارد عملكرد افراد است نه گزارش آن. اگر چه آن مدیر در نوشتن پر اشتباه بود اما توانسته بود فروش شركت را به میزان قابل قبولی افزایش دهد. در حقیقت رییس شركت می خواست به افرادش بیاموزد كه محتوای گزارش عملكرد مهم است نه ظا هر و طرز نوشتن آن.



32- سوپ سنگ

فروشنده‌ای به قصد فروش محصو لا تش در حال گذر از روستایی كوچك بود. او به شدت احساس گرسنگی می كرد و همین طور كه با نا امیدی به دنبال خوراكی می گشت . ناگهان سو سوی نوری كه از كلبه ای كوچك به بیرون می تابید را مشاهده كرد. با خوشحالی در كلبه را زد .صاحبخانه كه كشاورزی ساده بود، در را گشود.فروشنده :" دوست عزیز من بسیار گرسنه هستم. آیا می توانید كمی غذا به من بدهید؟" كشاورز برو دنبال كارت ! این وقت شب ما هیچ غذایی نداریم كه به تو بدهیم ،" فروشنده: لطفا یك لحظه صبر كنید ... آیا ممكن است كمی آب و یك ظرف به من بدهید؟" كشاورز:"آب را برای چه می خواهی؟" فروشنده:" می خواهم برای خودم یك سوپ خوشمزه درست كنم ، آن هم از سنگ."زن كشاورز با كنجكاوی گفت :" فكر نكنم اگر كمی آب به او بدهیم، اشكالی پیش بیاید." كشاورز نیز خواسته فروشنده را پذیرفت.فروشنده :" خانم ، از شما ممنونم. اشكالی دارد اگر ظرف آب را روی آتش بگذارم ؟"زن كشاورز:" اوه، اگر لازم است ، اشكالی ندارد." و فروشنده را به آشپز خانه برد و ظرف را روی اجاق گذاشت. فروشنده :" بسیار خوب. حالا یك تكه سنگ را در ظرف می گذارم و صبر می كنم تا خوب بپزد."كشاورز و همسرش كه كنجكاو شده بودند، نزد فروشنده ماندند تا از كار او سر در بیاورند. بعد از مدتی فروشنده در ظرف را برداشت و كمی از سوپ را چشید و گفت : اوه، بد نیست . اما به مقداری نمك احتیاج داریم."زن كشاورز:" صبر كنید، ا لان نمك می آورم،" آشپز نمك را درون ظرف ریخت.فروشنده:" بگذارید تا دوباره مزه اش را امتحان كنم . باور نكردنی است !"زن كشاورز با بی قراری:" باید خوشمزه باشد. نه؟"فروشنده:" بله ، اما با یك پیاز می توانیم مزه اش را بهتر كنیم ."كشاورز رو به همسرش :" زود برو یك پیاز بیاور و گرنه مجبوریم، تمام شب او را تحمل كنیم،" آشپز پیاز را از زن گرفت و به سوپ افزود. فروشنده:" به نظر می رسد كه همه چیز روبراه است. اما اگر كمی هویج و سیب زمینی هم به آن اضافه كنیم عالی می شود."كشاورز با بی میلی :" صبر كن، الان می آورم،" آشپز هویج و سیب زمینی را به سوپ اضافه كرد و بعد از مدتی سوپ به جوش آمد.كشاورز:" به نظر تو نباید دوباره از آن بچشی؟"فروشنده البته، اما شما هم باید در خوردن سوپ با من سهیم شوید. اجازه بدهید تا كمی ادویه و سبزی هم به آن اضافه كنیم،" زن كشاورز:" بله حتما این كار را بكنید."بوی غذا فضای كلبه را پر كرده بود. سوپ كه آماده شد. فروشنده گفت:" بسیار خوب ، لطفا تعدادی كاسه بیاورید تا از خوردن این سوپ خوشمزه در كنار هم لذت ببریم."زن كشاورز:" با كمی نان سفره مان كامل می شود.:كشاورز:" اوه چه سوپ لذیذی!" زن كشاورز :" اوه! باور نكردنی است. شما چطور آن را درست كردید؟"فروشنده:" این غذا را مدیون سنگی هستیم كه به همراه داشتیم."زن كشاورز:" ممكن است كمی از آن را به من نشان بدهید ؟" فروشنده :" اوه ، متاسفم دوست عزیز. من نمی توانم اسرار كارم را فاش كنم. بسیار متشكرم و شب خوش !"



33- نعل خراب

قرن ها قبل میان دو قوم نبردی سخت و سر نوشت ساز، در گرفت . این جنگ سر نوشت مردم مدافع و سرزمینشان را معین می ساخت. آن ها برای پیروزی بخت بالایی داشتند، زیرا سپاهی منظم و مجهز در اختیار داشتند. روز نبرد فرا رسید. پادشاه شجاع سرزمین مدافع همراه سپاهش به قلب نیرو های دشمن تاخت و آن ها را به عقب نشاند. اما ناگهان، پای اسب پادشاه پیچ خورد و پادشاه را نقش زمین كرد. سپاهیان مدافع كه به شدت دچار هراس شده بودند. پا به فرار گذاشتند و در جنگ شكست خوردند. پادشاه مهاجم كه از بابت این پیروزی شیرین بسیار خرسند بود. تلاش كرد تا علت پیروزی خود را دریابد. تا این كه در حین بررسی اسب پادشاه دریافتند كه نعل یكی از پاهای اسب درست كوبیده نشده بود و در اثر بر خورد با مانعی پادشاه را به زمین زده بود. نتیجه: قدرت استقامت یك زنجیر، تنها به اندازه ضعیف ترین حلقه آن است. شما می توانید در یك رویداد مهم و سر نوشت ساز ، تنها به علت ضعفی ناچیز و یا تداركی ضعیف بازنده شوید.



34- فروشنده سمج

فروشنده جوان با هزاران زحمت، بالاخره توانست رئیس شركت را ملا قات كند. رئیس در حالی كه غر می زد گفت:" تو باید خیلی سمج باشی كه توانستی اجازه ملا قات كردن با من را دریافت كنی. من امروز پنج فروشنده دیگر را جواب كردم." فروشنده جوان پاسخ داد:" می دانم ، هر پنج نفر آن ها خود من بودم."



35- فروشنده خلاق

یكی از روز ها الكس در ایستگاه قطار و در انتظار یكی از دوستانش بود كه مردی جوان به او نزدیك شد و سلام كرد. جوان ادعا می كرد كه آلكس را جایی دیده است. اما آلكس این ادعا را رد كرد. جوان می گفت كه احتما لا او را در سا لن سینما دیده است. اما آلكس گفت كه تا بحال برای تما شای هیچ فیلمی به سینما نرفته است. آن جوان بعد از معذرت خواهی گفت كه احتمالا او را در كلیسا دیده است. اما آلكس گفت كه هر گز به كلیسا نمی رود. مرد جوان كه دست بردار نبود. چندین ادعای دیگر را مبنی بر برخورد پیشین و آشنایی با آلكس مطرح نمود.آلكس كه به خاطر سوال و جواب ها ی بی مورد مرد جوان كاملاً گیج شده بود از او در خواست كرد برای اینكه سر دردش بدتر نشود او را راحت بگذارد. بعد از این حرف آلكس ، جوان بلافاصله دستش را درون كیفش برد و دو بسته قرص آرام بخش و ویتامین را بیرون آورد. او به آلكس گفت كه اگر یك بسته پنجاه تایی از قرص های ویتامین تولیدی شركت او را بخرد، یك بسته قرص آرام بخش را به عنوان هدیه به او می دهد.



35- بیمه عمر

مردی وارد شركت بیمه شد تا با آن شركت قرار داد بیمه عمر تنظیم نماید. نماینده شركت پرسید:" ببخشید آقا، آیا شما معمولا زیاد با اتومبیل سر و كار دارید؟" مرد :"خیر."نماینده شركت :" آیا با هواپیما زیاد سفر می كنید؟" مرد با قاطعیت:" خیر، آقا ." نماینده شركت با بی اعتنایی :"متأسفم قربان ! ما به هیچ وجه عابرین پیاده را بیمه عمر نمی كنیم ."

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : م؟و؟ح؟؟... د؟ر؟ا؟

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • اگر بار دیگر فرصت انتخاب داشتید باز هم پیام نور و رشته صنایع را انتخاب می کردید ؟




نویسندگان